نور خدا
بر پیکر مرگبار هستی خویش
چشم دوخته ام
به تمنای آنچه مرا
از سنگفرش حادثه ها برپا دارد
می رفتم لیک نه در جستجوی
از دست رفته های خویش
که بارها بر زمینم کوبید
می رفتم تنها برای آنکه شاید
شاید...روزنه ای یافته
در پس دیوارهای زندگی
آرامشی یابم
ودر سایه ء دیواری ...که زمانی مانع من بود
اندکی بیآسایم !!
در جستجوی آرامشی
که هرگز نیافتم!!!
بدنبال تسکینی ...که درد رادر آن
قدرت رخ کشیدنی نبود
بیزار از ناامید ی های تلخ درونم
گریزان
از یأس محنت باروغمزده ءاندرون خویش!!!
...
می گشتم در جستجوی
امیدی که هرگز به ناامیدی نیانجامد
... آه ...
اما چه سنگین زغصه ها ورنج های درونی!!!
و چه دردناک بود... لحظه های ناامیدی!
چه تلخ بود ناامیدانه
بر هرچه هست ونیست نگریستن
وبر تلخی درون وناامیدی خویش
فائق نیآمدن !!!
افسوس که الفبای زبان من
را قدرتی بر تحریرنبود
ومیرفتم ....
آری میرفتم ...به تمنای باز یافتن آنچه
که تنم را ..یارای حرکتی دوباره بخشد
به تمنای آنچه که... خونم را
حرارات و دمای ،،بودن،، میداد
قلم را طپشی شورانگیز...!!!
میرفتم خسته پای و وامانده تن
آزرده روح و پریشان حال
لیک... در پی رهائی روحی که
به اسارتم آگه بود
ودر زمزمه درون
اندیشه ای فریاد می کشید :
پس کجاست نور خدا...تا روشنی ا م بخشد
وپی در پی در راه ...در جستجو
در نگاهی نگران وآشفته
که جستجوگر روشنائی بود!!!
ودردناک شبی بود در نیمه شب
که صدائی خفته در درون.... نجوائی سر داد
وشنیدم دل را
که نجواکنان صدایم زد
درآرامترین صدا ... تسّلی دهنده ترین نجوا
و سکوت شکست
چون نغمه ای ... که در گوش جان پیچید
شیدا...!!!
نور در درون تو می درخشد
خدا جز دراندرون دل تو نبوده است
هرگز نه بر زمین ...نه درخاک
با تمام آنچه طبیعت و آفریده اوست
بدنبال خداوند مگرد !!
آنگاه که خداوند را جستجو میکنی
درون مرا.... درون دل خویش را... بنگر
او همیشه در دلی ست
که جویایش باشد
درخشش نوردرتاریکترین شب نیز
گر نور خدا باشد ...دیدنی ست
چه در دل چه در زمین چه در آسمان
آنگه میدرخشد
که دیدنش را چشم انتظاری
احساسش را خواهان
ووجودش را حقیقی که هست
وقتی بخواهی باشد
وقتی خواهان حضورش باشی
دیده ای نمی بیند...دلی احساس نمیکند
که بر باور او ... تردید می کند
ویا از باور او ...از اعمال خویش ...
میترسد!!
تو خدایت را درسینه ... همواره با خویش
داشته ای
واو نه امروز نه دیروز هرگز
هرگز ترک تو نکرده بود
که بی او....توان بودنت نیز بامروز نبود
وگر میخواست ... میتوانست
میتوانست نبودت را
سخت تر از اینگونه که هست
به فنا برد
شــیدا !!! شــیدائیت نیز
میدانی جز برای او نبود
که در همه غم در همه درد
هرگاه بر آسمانش چشم دوختی
و زمین وجنگل ودریا ورود را
نگریستی
همیشه زمزمه ء لبهای توبود:
خدواندا هرچه آفریدی بر حق بود
هرچه هست بهترین هاست!!!
تو.... زیبائی دنیائی را ستودی
که جز از آن او نبود
خداوندی که آفریننده زمین وآسمان تو بود
و اینجاست حضور خدا
در درون هر آن دلی که میبیند آفرینش هستی را
و نورانی ست و پرتو درخشنده نور
در دلی که می ستاید اورا
تنها در درون قلب واحساس و روح تو !!!!
سورده ء فــرزانه شــیدا
۱۶خرداد ۱۳۶۵
بازنویسی ۱۳۸۶

آشیانه های شعرم به روز است
