دیوان شیدائی اشعار ف .شیدا

اشعار فرزانه شیدا -Farzaneh Sheida

دیوان شیدائی اشعار ف .شیدا

اشعار فرزانه شیدا -Farzaneh Sheida

( آبی رهائی*)

 

 

چیزی ازم نمونده,  جز یه دل شکسته
با قلب عاشقی که ,توُ انتظار نشسته
چیزی ازم نمونده,  جز غزل وترانه
توُ دفتر جدائی , گریه های شبانه
چیزی ازم نمونده , بجز به غم نشستن
شاخه ی آرزو رو , تُودست دل شکستن
 

دلم میگه :رها شو , توُ آسمون پرواز
بخون ترانه ی عشق, با اون قناری ناز
 

نشستن وشکستن , کی میرسه بجائی
پَری بزن , به شادی توُ ( آبی رهائی*)
آبی آسمون رو,  برو تا اوج پرواز
قصه ی عاشقی رو, کسی ندیده در راز
 

بخون ترانه ی عشق, که عاشقی قشنگه
دنیای شاعرانه اش,  دنیائی رنگارنگه
خدای ما کریمه  , اگرچه دل شکسته
کجا رسیده قلبی , که پای غم نشسته؟!
 

دلم میگه:  رها شو ,توُ آسمون پرواز
بخون ترانه ی عشق, با اون قناری ناز
 

فرزانه شیدا 

 

شنبه 28 آذر 1388  

 

« بشنو از نی چون حکایت می کند »

  

« بشنو از نی چون حکایت می کند » یا درد عالم

 

درد عالم را چه سودی ناله ها
گفتن شعری به یاد لاله ها

زین میان کی بر قلم پرواز بود ؟!
آنهمه حرف و سخن در راز بود !

کس توان گفتنی هرگز نیافت
عمر کودک ره به مرگی می شتافت
...
ای که با خود ناله ها را میکشی
قلب خود را در غم دل میکُشی

درقفس چیدند بال مـرغ را
وای بر پرواز او ، در این سرا !
...
در جهانی که به پای درد و دل
چیده شد بال وپری ، گشتم خجل !

دیگر آخر در کدامین دفتری
باز گردانم دگـر بال و پری ؟!

با دلم گفتم دلا خاموش باش
تا توانی در سکوتی گوش باش

پندها دادن ، نشد درمان درد
این جهان افتاده در اقلیم سرد

کس به کس کی اعتنایی می کند ؟!
یا "شکایت از جدایی می کند" !

« بشنو از نی چون حکایت می کند »
*او فقط اینجا شکایت می کند !!*

قلب انسانی ، دگر غمخوار نیست
جز به سودی با دل ما یار نیست

ازچه با خود می کشی این سینه را
تاکجا غم میخوری دل! تاکجا ؟!

بس کن این افسانه ها را بعد از این
زندگی با چشم این مردم ببین !

چون کسی غمخواری قلبی نکرد
ای دریغا دل کشد همواره درد

قلب من آرام باش و بس خموش
تا توانی خود دراین عالم بکوش

سروده ی :‌ فرزانه شیدا   


آتش عشق

 

 

 در آتش غم کشیدنی سوخته ام
در شعله ی غم به خود برافروخته ام
در دیده من غزل فقط قافیه نیست
من قافیه را ز عشق آموخته ام

 
شعری چو سروده ام ،دلی  باخته ام
از  عاشقیم ، ز آن غزل ساخته ام
بیهوده نباشد ار ، نخوانی دل را
« شیدادل خود»,  به خاک  انداخته ام!


گفته ست بمن « عشق» :بخوان از دل ریش
پاینده شو در جهانِ غمناک وُپریش
با سوزش دل اگرچه ره  تاریک است
با شعله ی دل ببر تو راهت را پیش

 

آری بدلم گفت در این شعله خداست
دروادی «او» رهت ز ,هر غصه جداست
پیدا نشوی, چو گم شوی در ره او 
رسوا نشوی ,به راه او سینه « رهاست » .

 

پنهان نشوی اگر که معبودت اوست 
 
حیران نشوی که این رهی پاک ونکوست
هرگز نروی زیاد او, هیچ زمان!
گر نام « خدا» بدین جهان ,داری دوست!

 

 

فرزانه شیدا 

دوشنبه 16 آذر 1388