عمری تصویر چهره ی ترا نقاشی کرده بودم
درگارگاه خیال .. بر بوم آرزوهایم
با همین لباس باهمین نگاه...
عمری با تصویر تو, عاشقانه به نجوا نشستم
و «دوستت دارم » را...به هزار واژه ی عشق
برایت باز گفتم
عمری برای دیدارت ...سرگردان درنگاه
بیقراردیدارت ...راه سپردم درکوچه های غریب
خیابانهای ناشناس
نشانی گم گشته ی رویایم در هیچ نقشه ای نبود
در هیچ کوچه ای نیز
وهیچ کس, ترا نمیشناخت...
ومن نمیدانستم...هنوز دنیا از حضور تو خالی بود
آنگاه که من...در پی تو شیدائی میکردم
وسرانجام درناامیدی
راه کشیده به آغوش سرنوشت
دور شدم ...رفتم...بسیار دورتر ازرویاهایم....
از تمامی آرزوهایم ...ازتمامی شبهای خیالم
دیگر در شب باتوبودن با نقش خیالت
سکوت میکردم....
دیگر به باورم رفته بود که تو
نقاشی درون ذهن منی
و«حقیقت » و« زندگی »ترا نمیشناسند.....
تا آنکه... آه...آه خدایا چه دیر ... دیدمت!
لحظه های طولانی مات شده در نگاه تو...
دراندیشه ی ناباور سوال
« حقیقت دارد آیا؟!»
این چهره حقیقی ست
در عکس چهارگوش مانده درپیش نگاهم.... ؟!
وای...وای چه دیر آمدی...
چه دیر دیدمت...
بی آنکه بدانی عمری عاشقت بوده ام
وسکوت کردم...
بی آنکه بگویم : چقدر دوستت میدارم
ونگاهت کردم :بی آنکه توان پنهانی
طپش را داشته باشم ...
در میانه ی دل...در نفس نفس هرنگاه...
...وتو ...آه تو ...از عشق گفتی ومن ...
جامانده در اندوه ...در سینه گریستم...
چه دیر آمدی...چه دیر...
آخر در رقص دوباره شیدائی
من حتی در رویا نیز
فرسنگها دور بودم... از نگاهِ عشق تو
از باتو بودن
از داشتن تو ...آه...!
چه دیر آمدی...چه دیر
فرزانه شیدا
خیره در فضا , در میان گذر آرام باد
در بیصدائی گامهای ابر
در پرواز پرنده ای از میانه های سکوت
در بال بالهای سبز وآبی پرواز,
درنوک قرمز نغمه خوان ِ مانده در خاموشی ,
... درگامهای آرام ِ, رهگذرِ سر درگریبان سرما
خلوت اندیشه ها« سکوت را »برهم میزند
اما در بیصدائی ها....
انگار واژه ها مرده اند
وکوچه ,بی زمزمه ی رود
بی صدای پرواز
در بیصدای محض دلها ...لبها وحوصله ها
در پشت شال گردن تنفس ...
گرمی گرفته از ,تند تند,نفس زدنهای زمستانی لب ,
درگامهای شتاب زده ی بی پناه در سردی ,
نیشخند تکّبر میزنند
آخر واژه ها مرده اند
وآن واژه های ,مانده در اندیشه ی سرد نیز...
....
روح نیز... شتابان میدود ,بسوی خانه ی گرمِ بخاری ها
....خانه های تنها
انگار واژه ها مرده اند
آری واژه ها مرده اند,در فصل سرد اندیشه ها
که سکوت را دوست میدارند
....
ومن ! ...من بازی میکنم ...باواژه های درد ...
درسردی اغما گونه ی آدمی
چه کسی...چه کسی بعد ازاین حامی بی کسی تنهائی
حامی خلوت دلها باشد؟!
فرزانه شیدا
پنجشنبه 24 دی ماه سال1388
پنجشنبه 24 دی ماه سال1388
فرزانه شیدا
Farzaneh Sheida-f.sh
ـــــــــــــ ¤¤¤ ــ اندیشه ــ ¤¤¤ــــــــــــ
پیوسته نقش غزل, آرمیده ی روح
در بیکران خاطررویائی دل است
پیوسته نقش ِحضورِخیالِ ذهن
درروحِ اندیشه های رها ئی به منزل است
روحم حدیث غزل را ، چوسر دهد
نقاشی رخ عاشقانه, خوشکل است
جان را به گذرگاه روح میبرم, که دل
در آن به شوق رسیدنِ سینه , عاجل است
* آری خیال دلم ,بی نصیب فکر
در کوچه های درد ,اسیرِ شکستگی ست
فکرِ دلم , گرچه ز بار سفر پر است
آه ای دریغ ,جامه دان گذر های من تهی ست
گفتند: بار سفر را زمین گذار
گفتم: ز راه ِ نشستن , چه حاصل است؟
گفتند این «دل ِ شیدا »مزن به کوه ...
رفتیم ! گرچه که «فرزانه» عاقل است
آندل که گوشه گرفته به کُنج غم
آنکس نشسته به منزل ِاندوه ,جاهل است
پرشد درون دلم , پُر , به شوق ِراه
درپایِ آرزو...,« نرفتن»! , چه مشکل است
*من بیکرانه ی دلم را به فصل شوق
در فصل فصل دلم ساز میزنم
گاهی به سرمستی بودن, در «آن خیال»
در مستی دلم , لبی ,به آواز, میزنم
از نقش اندیشه های ناب فراوان زندگی
روحم به رقص وبه شادی به محفل است
پر کن سر امید به ر ویای وصل وعشق
هر کس نبرده ثمر« زآن», وه چه غافل است
اندیشه ام ! اندیشه ای به سرامستی خیال
ای دل !حدیث قصه ی ما ,رنگ ساحل است
آبی تر از سماییم ونیلی به سبز روح
رنگ محبتم به بوم جهان ,رنگِ ِکامل است
*باشد که عمر نسازد بما که ما
خودسازگار جهانی به بودنیم
روزی که خط محبت کشیده شد
دل را به موج های دریای دل ,زنیم
وقتی که عمربه جهان کوتّه ست ولیک
این« آدمی »,باز, دلخوشِ دنیای قاتل است
در میزند چه بناگه به خانه ای
« مرگ» است! که درناگشوده ..., داخل است
هر سالِ بودنِ خود , «آدمی » ولی
در فکر آخر سال ومعدل است
از یاد برده بشر در خیال خویش
روحِ« اجل » به بردن ارواح ,شاغل است
*من نیز دفتر شعری گشوده ام
در دفتری که عشق ناله میزد
صدواژه ,اشک ,به گریانی قلم
گیسوی اندیشه های مرا شانه میزند
در دفتر شعر وغزل گر نبوده عشق
بر دفترِ محبت ِدل « خط باطل » است
در زخمه های قلم , خون چکان درد
گوئی دلم , به عالمِ «بودن» معطل است!!!
زین راه ِعمر, نصیبم , اگر کم است
قلبم ولی به گذرها, مُحصل است
دل میبیرم روبسوی اندیشه های ناب
یارب مدد! که رحمت تو , رَحم عادل است
*ما پای عشق سر به ره سجده داده ایم
روح غزل ,به قصیده, به شعروشور
ای یاربِ شیدا دلم ,بگو
اخر کجای سفر میرسم به نور
¤¤¤ فرزانه شیدا- 1388/اُسلُو - نروژ ¤¤¤